دختر و پسر كوچكی با هم در حال بازی بودند ، پسر تعدادی تیله براق و خوشرنگ و دختر چند تایی شیرینی خوشمزه با خود داشت. پسر به دختر گفت : من همه تیله هایم را به تو می دهم و تو هم در عوض همه شیرینی هایت را به ...
ادامه مطلب »با کلمه "مادر" جمله بسازید…!
این ماجرایی که می خوام تعریف کنم چند روز پیش تو یکی از مدرسه های نزدیک شهر اتفاق افتاده! یکی از آشناهای ما معلمه هرازگاهی امتحان میگیره بعضی وقتا که میاد خونمون ورقه هاشو میاره واسه اصلاح! یکی از سوالایی که تو امتحان بود این بود که با کلمه “مادر” جمله بسازین!!! ورقه ...
ادامه مطلب »مسابقه قورباغه ها…
روزی از روزها گروهی از قورباغه های كوچیك تصمیم گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند . هدف مسابقه رسیدن به نوك یك قله خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند … و مسابقه شروع شد …. كسی توی جمعیت باور نداشت ...
ادامه مطلب »به عشق محبوب…
روزی حضرت داوود پیامبر(ع) در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپه ای خاک را برمی دارد و به جای دیگر می ریزد. از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود… مورچه به سخن آمد که: ...
ادامه مطلب »من چقدر ثروتمندم !
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و ...
ادامه مطلب »قانون باورها …
نوشته شده در پنجشنبه 1/ارديبهشت/1390 امروز که داشتم میرفتم دانشگاه صنعتی شریف (البته از نوع شبستریش !!!) تو راه به یه ماشینی سوار شدم سلام و علیک و راننده شروع کرد به ناله و زاری از زمونه که این چه دوره زمونه ای و همه بدبختن و … بیچاره اصلا امیدی به ...
ادامه مطلب »من که می دانم …
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: “باید ازشما عكسبرداری بشود تا جایی ...
ادامه مطلب »نظر سنجی شماره 3 وب موفقیت!
کسانی که بهترین سوال رو بپرسن براشون بنر طراحی میشه و اسمشون رو وب موفقیت نوشته میشه… منظور از بهترین سوال یعنی هر سوالی که بیشترین رای رو بیاره !
ادامه مطلب »سنگ گران بها…
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبا و گرانبهایی درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف ...
ادامه مطلب »دانه کوچک …
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید؛ اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن ...
ادامه مطلب »
موفقیت – موفقیت برای تو موفقیت , موفق باش , انرژی , شاد , موفقیت برای شما , موفقیت برای تو