روزی حضرت داوود پیامبر(ع) در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپه ای خاک را برمی دارد و به جای دیگر می ریزد. از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود…
  مورچه به سخن آمد که:
   معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاک های آن تپه در این محل قرار داده است!
  حضرت فرمود : با این جثه کوچک تو کی می توانی خاک های این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی؟ و آیا عمر تو کفایت خواهد کرد؟!
  مورچه گفت: همه این ها را می دانم ، ولی خوشم اگر در این كار بمیرم، به عشق محبوبم مرده ام!
   حضرت داوود (ع) منقلب شد و فهمید این جریان درسی است برای او.
(كیمیای محبت، ص ۵۷)