خانه / مادری که باعث خجالت پسرش بود!
سرور و هاست رایگان

مادری که باعث خجالت پسرش بود!

447219_rBFgmHE3 copy

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اون جا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره!فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا می کرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد…روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو شاد و خوشحال کنی ،چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد….
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم، فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم، خوشحال بودم.تا این که یه روز مادرم اومد به دیدن من.اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه ها شو.وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر؟!
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا!!
اون به آرامی جواب داد : ” اوه ، خیلی معذرت می خوام. مثل این که آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد.
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی …
همسایه ها گفتن که اون مرده.ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم.وقتی داشتی بزرگ می شدی از این که دائم باعث خجالت تو شدم، خیلی متاسفم.آخه می دونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی ،تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ می شی با یک چشم!بنابراین چشم خودم رو دادم به تو!برای من اقتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه.
با همه عشق و علاقه من به تو…

درباره

53 دیدگاه

  1. سلام
    واقعا قدر پدر و مادر رو وقتی میدونیم که نباشن. بعضی بچه ها دوستی ها و رفاقت هاشون رو به پذر و مادر ترجیح میدن. اما یه روز میفهمن که چه اشتباهی مرتکب شدن. حتی اون به اصطلاح دوستشون هم بهشون اعتنا نمیکنه. از این موارد زیاده ولی انگار خیلی ها درس عبرت نمی گیرن و باید یکبار این موضوع رو تجربه کنند

  2. سلام
    واقعا ک یه مادر فقط میتونه این کارو یکنه

  3. سلام آره 99/99% مادرا اینجورین اما 0/01% هم بچه ها را فدای خودشون میکنن خدا همه را هدایت کنه
    اینم بگم مادر خودم گله ها یکی میشناسم که مادرش داره بدبختش میکنه ولی اون متوجه نیست مادرش اصلا بچه هاش(پسراش بیشتر) براش مهم نیستند.

  4. سلام
    فوق العاده بود.
    خیلی ممنون.

  5. khiliiiii vaghan jalab bud ….

  6. واقعا” منقلب شدم…خیلی عالی بود با

  7. یادت بخیر مادر روحت شاد .
    من قدرت رو ندونستم مادرم حلالم کن دیگه نیستی تا برام دعا کنی افسوس زود رفتی ومن دیر فهمیدم که چه گنجینه ای رو از دست دادم .

  8. من موندم چطور چشم یک آدم بزرگ را به یک کودک کوچک پیوند می زنند. lol

  9. ـــــــلام
    واقعا فقط مادر هس كه ميتونه همچين كاري بكنه
    سايه همشون بالا سرمون
    ممنون

  10. واقعا خیلی قشنگ بود اشکم در اومد واقعا همچین بچه هایی هستن؟؟؟

  11. واقعا داستان جالبی بود،منم همیشه قدر مامانمو میدونم،
    مامان تورو خدا هروقت عصبانی میشم و داد میکشم منو ببخش 🙁

  12. lotfan invitation ham bogzaarid 🙂

  13. بیژن امپراطور

    داستان قشنگی بود آفرین به مادران از خوگذشته..

  14. م مثل مادر

    سلطان غم مادر♥

  15. سلام
    داستان زیبایی بود
    واقعآ باید قدر مادر ها رو دانست
    لینکی که برایتان گذاشتم داستانی شبیه این داستان است والبته زیبا وخواندنی..
    http://golesorkhzhi.blogfa.com/post/34/
    ممنون میشم اگه سر بزنید ونظرتان را در این مورد بیان کنید

  16. واقعا عالی بود من که گریم گرفت…از پسره متنفرم چه طور تونست بامادر خودش اینکارارو بکنه..؟؟؟ خــــــــــــــدا از پسره نگذره ایشالا…البته این یه داستانه ولی خب این جور پسرا هستن….

  17. داستان خیلی قشنگ بود واقعا لعـــــــــــنت بر پسر

  18. کاش هممون بتونیم زمانیکه مامانامون یه حرفی میزنن وماهارو ناراحت میکنه بجای دادزدن اونوببوسیم چون یه روزی میرسه که دلمون برازخم زبوناش تنگ میشه.خدای مامان وبابا روبرامون تا میتونی نگه دار

  19. تِکراریــــــــــــــ

  20. تاثیر گذار بود
    ولی خیلی خالی بندی بود
    فقط اینکه هیچ انسانی در این حد تا حالا تو رویا نشنیده بودیم
    که اینجا نشنیدیم

  21. برای شادی تمامی مادرانی که دستشان ازاین دنیا کوتاه شده یک فاتحه دست جمعی می فرستیم

  22. خیلی جالب بوود ولی بنده خدا مامانه دلم وااسش سوخت

  23. دوره زمونه عوض شده من که تمام عمرم به مادرم خوبی کردم ولی مادرم پیش هرکس و ناکس بهم بد و بیرا میگه (فقط بخاطر اینکه ی زمانی تقریبا 8 سال پیش اعتیاد داشتم ولی الان خدا را شکر 8 سال و اندی ترک کرده اه و دستم به دهانم میرسه ) ولی 2 تا برادرای دیگه من که اصلا و ابدا نه احترامشا دارن و نه ی بار شده که روز مادر ی کادو یا ی گل واسش بیارن..مادرم انقدر احترامشونا داره که نگو و نپرس…..من وظیفه دارم به هیچ وجه بهش بی احترامی نکنم و ارزو دارم که برای یک بار هم که شده واسم دعا کنه و اینقده بهونه گیری نکنه…من 40 سالمه و بخاطر مادرم که تنهاست تصمیم گرفته ام که ازدواج نکنم هرگز..چون هیچ کس نیست که ازش مراقبت کنه…واسم دعا کنید ترا خدا.. میدونم ارزوی اینکه ی بار فقط ی بار مادرم منو در اغوش خود بگیره را به گور با خود میبرم..شرمنده سرتونا دررد اوردم..اخه نمیدونید وقتی مادرای دوستایم را میبینم چقده حسرت میخورم که ای کاش منم ی مادری داشتم که فقط 1% بهم محبت میکرد..ای خدا ینی میشه!!!!!!!!!!!؟؟؟

    • .
      یه غم سنگینی با نظرتون به دلم نشست … درکتون میکنم … محبت مادر یه چیز دیگه اس که نمیشه با دنیا عوضش کرد… ولی فکر کنید این هم یه نوع امتحانه … قبول دارم امتحان سختیه ولی همیشه سخت ترین امتحان ها بزرگترین پیروزی هارو به دنبال دارن ….

    • الهی بمیرم.خداوندمتعال شماراچقدردوست داره که این روح بزرگ رابه شماعظاکرده.شماحتم داشته باشیدکه مادرتان هم دردلش خیلی خیلی خوب این هارامی داندوروزی خودش به شماخواهدگفت.درودبراراده ودرستکاری وشرافت شماهم به دلیل آن که هشت سالست توانسته ایداعتیادتان رارهاکنیدوهم به دلیل قلب مهربان وعزیزتان

  24. اووووووووف … عالی بود… مادرافداکارن…
    هی…..
    چ مادر مهربونی….!! بااین که میدونست خودش چششو داده به پسر ش ولی هیچ وق به روی پسرش نیاورد.. وای.. خیلی غمناک بود.

    درمورد مخاطب arash هم باید هم بگم ک مادره حق مادری به گردنتون داره .. اگه دوستتون نداشت شمارو بیرون میکرد.. مطمعنا از روی دوست داشتنه که به خاطر یه کار بدی که کردید ازتون ناراحته ..پس دوستتون داشته وداره… هیچ وق نگین که دوستم نداره ومحبت نمیکنه… اونم میخواد تبیه شین تا نرین دوباره سر اعتیادتون پس علاقه داره بهتون… شما دل مادر رو شکوندید…!!
    قدرشو بدونین ومحبت کنین هر چند تردتون کرد…

  25. سلام مطلب اموزنده وجالبی بود
    خواستم ازتون اجازه بگیرم توی وبلاگم بذارم اگرشماراضی باشین

  26. عالی بود من که هنوز دارم گریه میکنم واقعا هستند همچین بچه های بی لیاقتی

  27. هر چند شاید این داستان واقعیت نداشته باشه ولی…
    از همینجا میگم:مادرم جونم رو برات میدم.

  28. واقعا قشنگ بود خیلی تحت تاثی قرار گرفتم داره بغض به گلوم فشار میاد

    هنوزم از این فرشته ها کم نیستن
    باید قدرشونو بدونیم

  29. سایت شما دیدنی و جالب بود من سایتتون لینک کردم شماهم وبلاگ من را لینک کنید

  30. عالی بود. اشکم در اومد….راسته که میگن بهشت زیر پای مادراست…

  31. از همه اونایی که فکر میکنن بدون پدر و مادرشون یه چیزی هستن متنفرم

  32. زيبا ولي تلخ
    ممنونم

  33. بزرگترین دشمن زندگیم مادرمه!هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ عاطفه مادری که ازش ندیدم هیچ،همیشه همه چیزشو ازم دریغ کرد!چه مالی چه عاطفی!
    فقط اینو بهتون بگم که منو با شهادت دروغ به زندان فرستاد!جلو قاضی تو چشمام نگا کرد و شهادت دروغ داد و الان هیچ جا کار گیرم نمیاد!تو رو خدا نگید حتما خودت کار خیلی بدی انجام دادی،وگرنه هیچ مادری راضی نمیشه!دوستان باور کنید هستند چنین مادرایی که فقط اسم مادریو یدک میکشن!و منم این جمله که میگن بهشت زیر پای مادران است رو همیشه ازش خندیدم!نه فقط من،بلکه سر خاهرمامم این کارا رو کرده(نه زندانا،از رندان بدتر)!و همچنین یکی از برادرام،و همه دیگه میشناسنش!فقط برا یه نفر وظایف مادریشو به نحو احسن انجام داده که اون برادر 2 قلوی منه!کسی که یه عمره مادرمون بینمون تفرقه انداخته!من نه معتاد بودم،نه ولویی،نه رفیق باز،و نه خانم باز!تو خونواده ی پر جمعیت ما ذهن من از همه بازتر بود و همه میگفتن اکبر بزرگ شد یه کاره میشه!ولی مدرک دانشگامو مادرم از زندان برام گرفت،با همدستی برادر بزرگمو زنداداشم!الان عقد هستم به زنمم محل نمیزاره.سربازی رفتم نشد یه بار حتی به یادم بیفته،چه برسه به اینکه بخاد کمکی بکنه!تو اون دنیا بدجور منتظرش میشینم که خدا خودش بینمون قضاوت کنه!

    • گاهی این فرزندان هستند که باید والدین را آق کنند… بله تجربه کردیم…،من نمیدونم دیگه آدم به کی میتونه تکیه کنه… زنی که فرزند داغدیده خودشو بکشونه دادگاه و پاسگاه، به یقین من مادر نیست…اگر بهشت زیر پای چنین مادرنماهایی هستش من تمام آتیشای جهنم برام عین شهد عسله، این بهشت ارزونیه خودشونو..!مصیبت شامو به سرمون آورد…دیگه یقین پیدا کردیم که یا از سر راه آوردنمون یا…لا اله الا الله…ما که شدیدا آقش کردیم…انشالله اونور حسابی از خجالتش درمیایم…وای به حالش که جانماز آب میکشه واونوقت شب و روز عرش خدارو میلرزونه…ولی به یه باوری رسیدم که اونو با هیچی عوضش نمیکنم: در طول زندگیم به عینه دیدم و یقین پیدا کردم که ((خدا بهترین انتقام گیرنده است )) جوابش بیصدا و مهلکه…یجوری میزنه که طرف نمیفهمه از کجا خورده…چوب خدا پیگرد قانونی ام نداره …دیگه نمیتونه به هیچ مرجعی شکایت کنه و آدمو بکشونه دادگاه و زندان و…فقط از ما صبر میخواد، صبر…!

      • ممنونم دوست عزیز،تو از کجا فهمیدی من داغدیده هستم؟!واقعا هم راست میگی،2 بار مکه رفته در صورتی که خواهرم جهیزیه میخاست!بنظرتون پولشو میداد برا جهیزیه دخترش از مکه رفتنش واجب تر نبود؟خیلی دلم واسه پدرم تنگ شده!اون اگه چیزیم نداشت لااقل همون یه تیکه نونشم تقسیم میکرد،نه اینکه مث به اصطلاح مادرم بگه از خون … حرومترت!خدا بیامرزه پدرمو

        • خدا پدرتونو بیامرزه.چون خودم این شرایط رو با کمی تفاوت تجربه کردم،کاش بابام بود و همه عالم نبود …هیچ وقت تکیه گاهی به اون محکمی نداشتم ولی خیلی زود ازم گرفتنش…همه فقط ادعا میکنند فقط ادعا،وقتش که رسید همه زیر پامو خالی کردند…الان ایمان آوردم که هیچکس برا آدم نمی مونه،واسه همین قید همه رو زدم…زندگی انگیزه می خواد…من فقط به سبب مسئولیت مامان و خواهر کوچیکم که رو دوشمه زنده ام،همین…من اهل زمین نیستم…با آدما زیاد حال نمی کنم…از جنس اینا نیستم…اصلا حرف و زبون هم رو نمی فهمیم..آدما عذابم می دن…خیلی وقته که ازین ور و آدماش خسته ام…مادربزرگ ما کتاب و خونه خدارو لیس میزنه، شب و روز تو مسجد میخوابه و اونجا پلاسه…نمی دونم شاید آیات جدید نازل شده،خدا گفته بیا شب و روز مسجد وجانمازآب بکش اونوقت بچه اتوعذاب بده…وای اگه بابام بودومی دید چه بر سر جگر گوشه اش می آرن، الان سر همه رو سینه اشون بود…منم زود به زود دلم برا بابام تنگ میشه…هرچند حضورشو همیشه احساس میکنم و هرجا گیر می کنم هوامو داره حتی ازون ور…بازم بابای خودم…

          • خدا انشالله روح پدرتو قرین شادی بکنه!انشالله خودتم سایه ت بالای سر مادرتو خاهرت باشه وباعث افتخار بابات باشی.آدما همیشه همینجورین اگه مث خودشون نباشی مجالت نمیدن و از گوشت و تنت میکنن و میخورن!بنده خدا بودن فقط به جانماز آب کشیدن نیست،بنظرم یه عمر نماز نخون،زیارت نکن،ولی مرد باش!با وجدان باش!به کسی ظلم نکن!حق کسیو ضایع نکن!بزار همه بگن آدم بدیه و بی دینه!فقط از آدم نماها فاصله باید گرفت

  34. سلام ممنون خیلی زیبا بود واقعا که من اشک از چشمانم جاری شد

  35. سلام.بسیار عالی بود

  36. سلام مرسی ممنون
    استفاده نمودم.

    آدرستون در قسمت پیوند روزانه هست
    باز سرها می زنم البته با دل.
    موفق و شاد باشین
    دوستون دارم بای.

  37. سلام سعيد جان اين مطلب منو خيلي ناراحت كرد آخه پدر بزرگ و مادر بزرگ من هردو نابينا بودند من از نزديك ديدم كه ما هيچ وقت به داشته هامون اهميت نميديم آنقدر خدا به اين دو عزيزم محبت داشت كه از ما بيناتر بودند ديگه گريه نميزاره چيزي بنويسم ممنون كه من يادشون انداختي

  38. مرسیییییییییی.دلم گرفت

  39. جالب بود ولی دیگه خیلی هندی بود…..آخه مگه پیوند چشم هم داریم برادر….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مگه داریم…؟؟؟؟؟/
    مگه میشه….؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ دادن به mehrnaz لغو پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.