بیست اسکریپت قالب وردپرس آموزش وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس اسکریپت
خانه / admin (صفحه 80)

admin

دروغ همیشه هم بد نیست !

روزی در یک رستوران نشسته بودیم که یک دفعه مردی که با تلفن صحبت میکرد فریاد شادی کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از اتمام تلفن رو به گارسن گفت : همه ی کسانی که در رستوران هستند مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه ، بعد از …

توضیحات بیشتر »

ویدئوی هفته:ناخواسته فرزندان و خودمان را معتاد می کنیم

توضیحات بیشتر »

‏ﻣﻦ 20 ﺩلار ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ‏ﻣﻦ 20 ﺩلار ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.‏ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 20 …

توضیحات بیشتر »

منطق چیست !؟

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را …

توضیحات بیشتر »

ویدئوی هفته : انسان در نقطه ای از یک نقطه !

توضیحات بیشتر »

مشتمان را باز کنیم تا آزاد شویم !

ﺑﻮﻣﯿﺎﻥ ﺍﻓﺮﯾﻘﺎ،ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ. ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻭ،ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ . ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻎ …

توضیحات بیشتر »

ویدئوی هفته:از هر دین و مذهبی که باشی

توضیحات بیشتر »

هر سکوتی نشان ضعف نیست

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﯾﮑﯽ ﺍﺯﺩﮐﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻩ، ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻣﺎﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ !… . . . ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻨﻬﺎﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.. ﺩﻟﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩﻣﯿﮑﺸﺪ،ﺍﻣﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ .. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ،ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﻋﺪﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺷﺨﺺ ﺑﺮﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶ …

توضیحات بیشتر »

من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير !

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دختر گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.  دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.  پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است …

توضیحات بیشتر »

این روزها در قحطی دوست

شبی که باران شدیدی میبارید پرویز شاپور از احمد شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟ شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم . شاپور گفت : من میرسونمت . شاملو پرسید : مگه ماشین داری؟ شاپور گفت : نه اما چتر دارم.دوست واقعی کسی است که …

توضیحات بیشتر »

بایگانی‌ها

banner-02