بیست اسکریپت قالب وردپرس آموزش وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس اسکریپت
خانه / admin (صفحه 113)

admin

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر تمام هم میهنان و مسلمانان مبارک باد …

توضیحات بیشتر »

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.   مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه …

توضیحات بیشتر »

فرصت سوزی …

پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در …

توضیحات بیشتر »

جنبه اس داریم !

این چه وضعشه آخه ، یه آقا پسری یه متن واقعا عالی و پربار میذاره ، به لایک هاش (Like) نگاه می کنی بیشتر از 7،8 تا نیس ! ولی یه دختر هرچرت و پرتی بنویسه کمترین لایکش 999999999999 تائه ! فیس بوکه داریم !یه آقا پسری یه عکس توپ …

توضیحات بیشتر »

نظرسنجی وب موفقیت – شماره 5

سلام به دوستای خوب و با وفا و همیشه شاد وب موفقیت ::خوشحال میشم نظرتون رو در این مورد بودنم :: ———————————————-اگه دو نفر لبه پرتگاه باشند کدوم رو نجات میدی :کسی که دوسش داری؟یا کسی که دوستت داره؟چرا ؟———————————————-مهلت نظر سنجی تا آخر این هفته تمدید شد از شنبه …

توضیحات بیشتر »

به ریش دنیا بخند

اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید: یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتک هایی که از “الاغ زندگی” خورده‌اید را با او تقسیم کنید… بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، او …

توضیحات بیشتر »

جنایت کار و میوه فروش

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ …

توضیحات بیشتر »

رفتنی …

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود. فهمیدم با بقیه فرق می کنه. گفت: حاج آقا ! یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.گفتم: چشم ، اگه جوابشو بدونم خوشحال می شم بتونم کمکتون کنم. گفت: من رفتنی ام!گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم می میرم.گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از …

توضیحات بیشتر »

هدیه ای برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود، سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید …

توضیحات بیشتر »

تیله و شیرینی

دختر و پسر كوچكی با هم در حال بازی بودند ، پسر تعدادی تیله براق و خوشرنگ و دختر چند تایی شیرینی خوشمزه با خود داشت. پسر به دختر گفت : من همه تیله هایم را به تو می دهم و تو هم در عوض همه شیرینی هایت را به …

توضیحات بیشتر »

بایگانی‌ها

banner-02