نسبتی با خدا !

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

– آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت… چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

– شما خدا هستید؟

– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

مطالب مرتبط
نمایش بیشتر
فروش ویژه کندوهاست

‫37 دیدگاه ها

  1. اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.

  2. خيلي عالي بود سعيد جان
    به منم سربزن خوشحال ميشم
    اين داستان بي نظير
    وبلاگت خيلي قشنگ و پرمحتواست
    به موفقيت هاي بيشتر

  3. واااااااااای خیلی محشر بود…. {angel}
    شماکه به ماسر نمیزنید خیلی بی وفا شدید ولی من همیشه هستم ومیام…موفق باشید {lac_dau}
    نمازروزه هاتون قبول درگاه حق… {hello}

  4. دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
    به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

    چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
    تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

    {cuoi_deu}
    {hihihi} ممنون ازحضورتان…

    1. به به سلااااااااام به رفیق قدیمی !!

      اون تبدیل به یه شبکه مجازی شده !!!
      چه عجب ! از این ورا…
      خوشحال شدم

  5. ایمان آوردم!
    مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت هرچیزی درباره مذهب میشنید مسخره میکرد
    شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود.مرد جوان به بلندترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تادرون استخر شیرجه برود
    ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار دید احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت از پله ها پایین آمد به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد
    “””آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

  6. این پستو استاد روانشناسی مون اقای اکبری بصورت پوورپوند به نمایش گذاشت با خوندنش کلی خاطراتم زنده شد .مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا