چندی با شعر – 4

بيخود شده‌ام ليکن بيخودتر از اين خواهم
با چشم تو مي گويم من مست چنين خواهم

من تاج نمي‌خواهم من تخت نمي‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روي زمين خواهم

آن يار نکوي من بگرفت گلوي من
گفتا که چه مي خواهي گفتم که همين خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم ليکن
چون من دم خود دارم همراز مهين خواهم

در حلقه ميقاتم ايمن شده ز آفاتم
مومم ز پي ختمت زان نقش نگين خواهم

ماهي دگر است اي جان اندر دل مه پنهان
زين علم يقينستم آن عين يقين خواهم

مطالب مرتبط
نمایش بیشتر
فروش ویژه کندوهاست

‫2 دیدگاه ها

  1. باید برای زندگی جنگید باید واسه آینده کاری کرد

    تو فرصت از دست دادن ها تنها نباید سوگواری کرد

    هر گوشه از دلمردگی هاتو تا زنده ای با زندگی پر کن

    آینده ی تو آرزوهاته پس آرزوهاتو تصور کن

    من به هر چیزی که میخوام میرسم حس این جمله برام مقدسه

    آخرش فرقی نداره چی بشه اینکه میجنگم واسه قلبم بسه

    باید برای زندگی جنگید پیروز این میدون یه خوشبخته

    هرچی که ارزش داره تو دنیا آسون بدست آوردنش سخته

    من به هرچیزی که تو خیالمه شده حتی ته دنیام میرسم

    با خودت روزی هزار دفعه بگو من به هر چیزی که میخوام میرسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا