خانه / اندر حکایات (برگه 7)

اندر حکایات

بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه ...

ادامه مطلب »

ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟!

ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ !ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ .ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺏﺭﯾﺰﻡ !ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ...

ادامه مطلب »

زن شکاک به شوهرش !

زنه ديروقت به خونه رسيد آهسته كليد رو انداخت و درو باز كرد و يكسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجاي يك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب ديد بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جايي كه ميخوردند ان دو را با چوب گلف ...

ادامه مطلب »

اقلیتی که قربانی اکثریت می شود…

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش ...

ادامه مطلب »

حاجی فیروز !

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه ...

ادامه مطلب »

دختران امروزی !

پسر دختري رو تو پارک ديد عاشقش شد از احساسش ب دختر گفت و ازش پرسيد ک باهاش ازدواح ميکنه؟ دختر گفت : پول داري؟ پسر : نه دختر : کار داري؟ پسر : نه دختر : ماشين دارى؟ پسر : نه دختر : بزن ب چاک !!! پسر گفت ...

ادامه مطلب »

اولین تجربه دروغ

برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با ...

ادامه مطلب »

خبرنگار دروغ گو !

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ، ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاد . اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه ، تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه. جمعیت ...

ادامه مطلب »

احساس کودکانه

مدير دبستان: پسر شما شما اخراجه پروندشو تحویل بگیرین پدر: چرا؟ مدير:در تمام دوره کاريم با چنين چيزي رو به رو نشده بودم پدر: با چي؟ تو رو خدا يه جوري حرف بزنين که منم بفهمم درس نخونده کتک کاري کرده اخه چی کار کرده؟ اون بچه تازه کلاس پنجمه يه ...

ادامه مطلب »

امید به زندگی

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن، حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن ۱۷ دقیقه بود. سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما این بار قبل ...

ادامه مطلب »
bigtheme