خانه / اندر حکایات (برگه 6)

اندر حکایات

این روزها در قحطی دوست

شبی که باران شدیدی میبارید پرویز شاپور از احمد شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟ شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم . شاپور گفت : من میرسونمت . شاملو پرسید : مگه ماشین داری؟ شاپور گفت : نه اما چتر دارم.دوست واقعی کسی است که ...

ادامه مطلب »

گمان می کنیم از آنچه که هستیم بزرگیم !

  روزي خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه اي كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه ...

ادامه مطلب »

یکی از دوستام و زنش !

یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشنیه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟گفت : یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه….بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ...

ادامه مطلب »

مردی تنها در سردخانه

  ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ...

ادامه مطلب »

حرف مفت نزن!

اصطلاح حرف مفت زدن داستانی دارد که خالی از لطف نیست! در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگرافخانه تاسیس شد اما مردم استقبالی نکردند  وکسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود. به ناصرالدین شاه گفتند  تلگرافخانه بی مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند. دستور داد به  ...

ادامه مطلب »

کشف یک اشتباه در قرآن!

تعدادی از دانشمندان جمع شدند تا با تحقیق در متن قرآن ؛ خطا و اشتباهی در آن بیابند و به این ترتیب قرآن را رد کنند!!!! لذا بسیار در متن قرآن و کلمات آن دقت کردند تا اینکه به این آیه رسیدند که در مورد داستان حضرت سلیمان است که ...

ادامه مطلب »

عواقب تقلید از دیگران

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ...

ادامه مطلب »

مردی که چهار زن داشت !

تاجر ثروتمندي ۴ زن داشت زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و برای او دائما هدایای گرانبها میخرید و بسيار مراقبش بود.زن سومش را هم دوست داشت و به او افتخار ميكرد و نزد سر و همسر او را براي جلوه گري مي برد و ترس شديدي داشت ...

ادامه مطلب »

تفاوت مکانیک با جراح!

استاد مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هیوندا را باز می کرد که چشمش به یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و نگاهی به ماشینش بیندازد. ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت « سلام دکتر، می خواهی ...

ادامه مطلب »

دو گدا در خیابان

  دو گدا در خیابانی نزدیک «« واتیکان »» کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله… مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند. کشیشی از آنجا می ...

ادامه مطلب »
bigtheme