اندر حکایاتدسته‌بندی نشدهروانشناسی

حافظ و شراب خواری

ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺭ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ( ﺍﺭﺍﺯﻝ ﺍﻭﺑﺎﺵ ) ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺎﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ . ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ .

ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :

ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ …

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ” ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ” ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ .

« ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ» ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ – ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ

برچسب ها
نمایش بیشتر

سعید جنگ جوی

من سعید جنگ جوی هستم و برخلاف نامم صلح جو و صلح طلب هستم از آنجایی که مهندسی آی تی خوندم و از طرفی به روانشناسی علاقه دارم این دو علاقه به هم پیوسته و این سایت موفقیت رو بوجود آورده است. شاد و خندون باشید ;)

نوشته های مشابه

‫۱۱ نظرها

  1. حافظا روز اجل گر به کف آری جامی … یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت…
    کلاً به اشعارش علاقه قلبی خاصی دارم مخصوصاً همین شعر…
    یک شب در زمستان گذشته، داشتم دلگرفته گوشه خیابان راه می رفتم و در فکر بودم ازینکه چرا یکی از دوستان نزدیکم از من دور شده! آیا واقعا از من خطایی سرزده؟!
    در همین حال بودم که دختری ویلچر نشسته در گوشه خیابان را دیدم که داشت با گلهایش بازی بازی میکرد! هیچ کس طرفش نمیرفت! به سمتش رفتم، دیدم پتو به دور گرفته و فال های حافظ را کنار ویلچر گذاشته بود! خواستم فقط اول کمکی کنم بدون خرید! اما بالاخره خواستم یکی از فال هایش را به نیت دوستم بردارم! انگار لحظه ها کنارهم چیده شدند تا این فال به دستم برسد!
    سر ارادتِ ما، و آستان حضرتِ دوست که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
    نظیر دوست ندیدم؛ اگر چه از مَه و مهر نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
    صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد؟ که چون شکنج ورق‌های غنچه توبرتوست
    نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس بسا سرا که در این کارخانه‌، سنگ و سبوست
    مگر تو شانه زدی زلف عَنبرافشان را که باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبربوست
    نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است فدای قد تو هر سَروبُن که بر لب جوست
    زبان ناطقه در وصفِ شوق، نالان است چه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده‌گوست؟
    رخ تو در دلم آمد… مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفای فال نکوست
    نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است که داغ‌دار ازل، هم‌چو لاله‌ی خودروست
    شرح پایین فال هم بیشتر مرا متاثر کرد! قلبم آرام شد و مطمئن! آن فال را نگه داشتم…
    بعد ها که دوباره دیدمش همین فال را به او نشان دادم که بخواند و نظرش را پرسیدم! گفت عجایب که هرچه دراین برگ نوشته هست، من نسبت به تو در خود میبینم!
    لسان الغیب عزیز روحت شاد… :rose:

  2. این داستان از نظز تاریخی کلا غیر معتبره چون اشعار حافظ ۱۰۰ سال بعد از وفاتش جمع آوری شده و اصلا تو زمان خودش حافظ اصلا معروف نبوده این قضیه ۱۰۰ سال بعد حتی تو زندگی نامه حافظ هم هست و کتابای تاریخ ادیبات هم مفصل دربارش توضیح داده

    1. با تشکر از نظر خوبتون.
      ولی هدف و پیام این داستان یه چیزیست که ربطی به حقیقی بودن یا خرافه بودن ندارد و خیلی از داستان های خرافی و تخیلی داریم که پیام های بزرگی رو انتقال میدند.

      1. ظاهرا هدف و پیام این داستان ساختگی این بود که مردم رو مخشونو بزنیم و به دروغ بگیم که شراب خوری عیبی نداره. هرچند خدا شراب رو تو قران حرام بدونه و حتی برای رسیدن به اهداف خودمون به حافظ تهمت ادم مست رو بزنیم. کسی که حافظ قران بوده . تاسف هم براتون کمه

        1. با سلام خدمت دوست عزیز. در این پست هیچ اشاره ای به مستی و شرابخواری کسی نشده است ! صرفا نقل قولی از یک روایت و داستان هست که پیامش این هست که هیچ کسی در مقامی نیست که شخص دیگری را از ظاهرش قضاوت کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن

برای دریافت هفتگی مطالب جدید ما ، ایمیل خودتان را وارد نمایید :

مدیریت توسط مخاطبین گوگل : FeedBurner

شما نیز به جمع چند هزار نفری "موفقیت" بپیوندید :