ما پریروز از طرف شهرداری به مناطق زلزله زده رفته بودیم و چند ماشین بزرگ (کمپرسی، بیل مکانیکی و …) از منطقه شبستر به مناطق زلزله زده مسئولیت بردن و تثبیت کردن اونا در منطقه به عهده شهرداری بود.

بعد از اینکه به ورزقان رسیدیم و هماهنگی های لازم انجام شد، قرار شد ماشین های بزرگ رو به یه روستا منتقل کنیم و شروع به آوار برداری بکنن… رفتیم اون روستا و ماشین ها در حال ساماندهی بودن و منم از موقعیت استفاده کرده و با روستایی های اونجا حرف میزدم، سادگی و صادقی تو حرفهاشون موج میزد و انگار با حرفاشون به آدم آرامش می دادن … یه پیرمردی اومد ، آشفته بود، همونجا جلوی چادر رو زمین نشست و با ناله هایی داشت از خدا آارمش و صبر طلب میکرد … اون روستا کشته نداده بود ولی همه خونه هاشون ویرون شده بود و اینا آواره شده بودن… زمین هم که آروم نمی گرفت و پس لرزه ها احساس میشد.

تو همین حال، یه صحنه خیلی جالب توجهمو به خودش جلب کرد، یه ماشین سواری، نگه داشته بود و ماشین پر از عروسک بود که بین بچه های اون روستا پخش میکرد ! بچه ها با ذوق و شوق میدوویدن و عروسک هارو میگرفتن و غصه ویرونه ها برای چند لحظه هم که شده از خاطرشون محو میشد … خیلی از این حرکت لذت بردم … امید رو تو دل بچه ها زده می کرد… هر بچه ای یه عروسک بغل کرده بود و تو چادر نشسته بود… صحنه جالبو اشک آور و غم انگیز و خوشحال کننده ای بود …

چند عکس از منطقه و جایی که بودیم و یه فیلم بسیار زیبا در ادامه مطلب براتون گذاشتم حتما ببینید…

اینا هم دانشجویان با غیرت دانشگاه آزاد شبستر بودن که برای امداد رسانی به منطقه اومده بودن و بر حسب تصادف دیدیمشون…

کلیپ بسیار زیبا، حتما ببینید و Share کنید

لینک دانلود ویدئو