پست های اخیر

اولین تجربه دروغ

برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله خارجی افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با ...

ادامه نوشته »

خبرنگار دروغ گو !

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ، ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاد . اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه ، تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه. جمعیت ...

ادامه نوشته »

دلی دیدم که خیلی بزرگ بود!

در عرض یه هفته باز هم قسمت شد و راهی شمال شدیم ! البته اینبار با بچه های آموزشگاه در قالب اردو !  در حال عکس گرفتن در ساحل بودم که این پسر بچه رو دیدم ! چند لحظه پیشتر داشتیم ماشین هایی رو نگاه میکردیم که حتی اسمشونم نمی ...

ادامه نوشته »

احساس کودکانه

مدیر دبستان: پسر شما شما اخراجه پروندشو تحویل بگیرین پدر: چرا؟ مدیر:در تمام دوره کاریم با چنین چیزی رو به رو نشده بودم پدر: با چی؟ تو رو خدا یه جوری حرف بزنین که منم بفهمم درس نخونده کتک کاری کرده اخه چی کار کرده؟ اون بچه تازه کلاس پنجمه یه ...

ادامه نوشته »

استارت آپ ویکند ساری هم تموم شد !

بعد از چند روز در راه ریلی بودن و به ساری رسیدن ، و گذراندن چند روز پرکار و صد البته شیرین و پرتجربه ، و آشنا شدن با دوستان حرفه ای و کسب تجربه ای دیگر از کار تیمی ، استارتاپ ویکند ساری (Startup weekend Sari) هم تموم شد ...

ادامه نوشته »

زادروزت مبارک

کوچکتر که بودم به ما میگفتند کتابهایش را نخوانید دیوانه میشوید .امروز که مفهوم نوشته هایش را درک میکنم میفهمم منظور از دیوانگی چه بوده است.دیوانه نوشته هایش شدم… چقدر دید آشفته ای بهم داده … آشفتگی همراه احساس نیستی …  ۲۸ بهمن… ۱۱۱ سال … زادروزت مبارک استادم، صادق ...

ادامه نوشته »

امید به زندگی

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن، حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن ۱۷ دقیقه بود. سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر ۱۷ دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما این بار قبل ...

ادامه نوشته »