خانه / سخنان خیلی کوتاه

سخنان خیلی کوتاه

زاهد مستجاب الدعوه

Windmills

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.» +6 ... بیشتر بخوانید »

نیش عقرب

scorpion-5

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت اورا نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرببار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: برای ... بیشتر بخوانید »

وقتی یقین داریم …

یه چند روزی بود که خیلی درگیر بودم … فکرمو خیلی چیزای ریز و درشت مشغول کرده بود …از جلوی یه مغازه فکر کنم خوش نویسی بود تو تبریز رد میشدم یه جمله ای دیدم تموم دغدغه هام و خستگیهامو در کرد !!بگذار روزگار هرچقدر میخواهد پیله کند، چه باک، ... بیشتر بخوانید »

سر کلاس …

دختر برای حل مسئله استاد رفت پای تخته; لبه چادرش روی زمین کشیده میشدپسر یه چشمک به دختر پشت سری انداخت روشو برگردوند و با نیشخندی گفت: بچه ها به شریفی بسپریم لازم نیس امروز کلاس رو جارو بزنه (خنده کلاس) دختر خیلی جدی و آروم برگشت و رو به پسر ... بیشتر بخوانید »

شاهین نجفی مُرد !!

    شاهین نجفی از کجا اومد ؟! چی باعث شد کار به اینجا بکشه !؟ یه زمانی بود تازه میخواست بازار خودشو گرم کنه ! اومد یکم جفنگیات۱ (از اصطلاحات شخصی!!) خٌرد مردم داد ! دید جواب نمیده ! اومد از لحاظ روانی وارد مسائل اجتماعی و مشکلات روزمره مردم شد ... بیشتر بخوانید »