خانه / دسته‌بندی نشده (صفحه 4)

دسته‌بندی نشده

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن//گردشـــی در کوچــه باغ راز کن  هر که عشقش در تماشا نقش بست//…عینک بد بینی خود را شکسـت  علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت//…عشق اسطرلاب اسرار خداست  من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام//درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام  دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها//می تپــد دل در شمیــــم ...

ادامه نوشته »

من دزد مال هستم نه دزد دین!!

یادش بخیر، روزگاری دزدها هم باشرف بودند . گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال ...

ادامه نوشته »

آرایشگر و مشتری …

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسیدآرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی ...

ادامه نوشته »

سه پند حکیمانه لقمان …

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان ...

ادامه نوشته »

زود قضاوت نکنیم!

توی کافه‌ فرودگاه یکی پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت: – ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟ – منظور؟ – منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون ...

ادامه نوشته »

کشاورز

پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و ...

ادامه نوشته »

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک ۴ ساله اش  تکه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.   مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه ...

ادامه نوشته »

فرصت سوزی …

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در ...

ادامه نوشته »

نظرسنجی وب موفقیت – شماره ۵

سلام به دوستای خوب و با وفا و همیشه شاد وب موفقیت ::خوشحال میشم نظرتون رو در این مورد بودنم :: ———————————————-اگه دو نفر لبه پرتگاه باشند کدوم رو نجات میدی :کسی که دوسش داری؟یا کسی که دوستت داره؟چرا ؟———————————————-مهلت نظر سنجی تا آخر این هفته تمدید شد از شنبه ...

ادامه نوشته »