خانه / دسته‌بندی نشده (صفحه 10)

دسته‌بندی نشده

چهار پسر و درخت گلابی…!

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از ...

ادامه نوشته »

بیماری تکبر !

روزی سقراط (حکیم معروف یونانی)، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد:    در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار ...

ادامه نوشته »

ملاقات با خدا…

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود ...

ادامه نوشته »

در جست وجوی الماس

می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از ...

ادامه نوشته »

پادشاه و سه وزیرش

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آن ها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند. او از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از ...

ادامه نوشته »

لخت شدن رئیس بانک جلوی مشتری

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگ ترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به ...

ادامه نوشته »

نخست بیندیش آن گاه سخن بگو

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد . او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را به دست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند . او در تلاش خود برای جبران ...

ادامه نوشته »

زیرکی پسر

نوشته اند: زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟  –  قرآن.– از کجای قرآن؟– انا فتحنا…. نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یک ...

ادامه نوشته »

هرناخوشایندی بد نیست…

سال های بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد ، اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید ...

ادامه نوشته »