خانه / دردنوشته (برگه 5)

دردنوشته

فرصت هایی که میگذرند! و چراغ قرمز !

  چند وقتیه که پشت چراغ قرمز وایسادنی به اطرافم نگاهی میندازم !! همه جوش می زنن تا این ۳۰ ثانیه یا ۶۰ ثانیه یا …. ثانیه تموم شه و کل انرژی بدنشون رو به پای راستشون انتقال بدن و از اون هم به پدال منتقل بشه و اونم به ...

ادامه مطلب »

موضوع انشاء: يك لقمه نان حلال

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: ...

ادامه مطلب »

من را هم بغل کنید

  چند لحظه پیش یه خبری رو دیدم که واقعا منو بهم ریخت … بدجور تحت تاثیر قرار گرفتم … و دیگه نتونستم کاری رو که انجام میدادم ادامه بدم … نمی دونم گناه این فرشته ها چیه …درگیر شدم این کودکان همه مبتلا به ویروس ایدز هستند. بخاطر پدر ...

ادامه مطلب »

دلنویس … کوتاه

ادامه مطلب »

حرف های ناگفته

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟ منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند) خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ...

ادامه مطلب »

بهترین تصویری که در روستا دیدم !

ما پریروز از طرف شهرداری به مناطق زلزله زده رفته بودیم و چند ماشین بزرگ (کمپرسی، بیل مکانیکی و …) از منطقه شبستر به مناطق زلزله زده مسئولیت بردن و تثبیت کردن اونا در منطقه به عهده شهرداری بود. بعد از اینکه به ورزقان رسیدیم و هماهنگی های لازم انجام ...

ادامه مطلب »

دانلود آهنگ جدید محسن چاووشی برای آذربایجان …

همین الان تک آهنگ بسار زیبای محسن چاووشی که در مورد زلزله زده ها خونده به دستم رسید و گوش کردم و خیلی به دلم نشست… ممنونیم برادر فارس و جنوبی با غیرتمان … لینک دانلود مستقیم آهنگ محسن چاووشی

ادامه مطلب »

دیشب روزه خود را کجا باز کردی همشهری…

دیشب روزه خود را کجا باز کردی همشهری ؟! روی آوار هایی که چند ساعت پیش خانه تو بود ؟! دل بریده از همه جا، بی کس تر از همیشه … با چادر گُل گُلی که  سادگی از رویش برق میزند… سردرگمی ! خانواده ات با زبان روزه  به مهمانی ...

ادامه مطلب »

پیرمرد آلبالو فروش

چند هفته پیش (چند روز مونده به ماه رمضون) ، رفته بودیم باغ که موقع ناهار من رفتم از چشمه آب پر کنم و یه آبی به سر رو صورتم بزنم ! دیدم یه مرد میانسال با موهای ژولیده و لباس های کهنه نشسته اونجا ! گفتم چه خبر حاجی، ...

ادامه مطلب »

نسبتی با خدا !

  شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، ...

ادامه مطلب »
bigtheme