خانه / دردنوشته (برگه 4)

دردنوشته

خودمان چه به سر زبانمان می آوریم !؟

  چند سال پیش یه نمایشگاهی در (***) شبستر زدیم که مارا برآن داشت چند روزی خواسته یا ناخواسته در آنجا باشیم ! این چند روز مصادف بود با اجرای برنامه های یه گروه تئاتر کار ! خیلیا روزانه میومدن برنامه های اونارو ببینن … روزی از روزها گفتم یه ...

ادامه مطلب »

شلاق روزگار…

نمیدانم آبیِ چشمانش ،از کدامین شلاقِ روزگار بدرد آمده که اینگونه میگرید… نمیدانم سرزمینش کجاست که برسانمش…نمیدانم نامش چیست که صدایش بزنم تا شاید برگردد از درد از غم…از اینهمه اندوهِ تلخِ نگاهش من تو را ای کودکِ بی پناه ،از دردت میشناسمت ،از رنجت میبینمت وافسوس که نامم انسان است و ...

ادامه مطلب »

دلم سوخت…

دلم سوخت به حال پسركی كه وقتی گفتم : كفش هايم را خوب واكس بزن… گفت : خاطرت جمع باشد ؛ مثل سرنوشتم برايت سياهش ميكنم …

ادامه مطلب »

موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: “هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! “ و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود “هیییم! امروز فرق وسط باز ...

ادامه مطلب »

از پشت کوه آمده ام…

آری از پشت کوه آمده ام !!! چه میدانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد برای عشق خیانت کرد برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم می گویند: ...

ادامه مطلب »

کوتاه اما خیلی عمیق! – ۱۱

تصویر اصلی با کیفیت HD رو هم میذارم برای دانلود ولی چون انرژی مثبتی نداره خوب نیست برای پس زمینه استفاده کنید ! بعضی ها شاید بگن چرا این مطلب با موج منفی رو گذاشتی یا بگن تکراری بود ولی این سخن یک واقعیت هست و بنا به این که ...

ادامه مطلب »

دختر کوچک اما روحی بزرگ

  همسرم «نواز» با صداى بلند گفت: تا کى مى‌خواى سرتو، توى اون روزنامه فرو کنى؟ مى‌شه بیاى و به دختر جُونت بگى غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کنارى انداختم و به سوى آنها رفتم. تنها دخترم «آوا»، به نظر وحشت‌زده مى‌آمد. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. ظرفى پر ...

ادامه مطلب »

هوشمندانه، احمق باشید !

این حکایت رو شاید شنیده باشید ولی بخاطر بعضی مسائل گذاشتم و میدونم ۱۰۰% ارزش چندین بار شنیدنش رو داره …  ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان ...

ادامه مطلب »

کسی مجبورشون نکرده بود که !

گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ، شهید شهید! میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که! گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد! گفت:کی؟!! گفتم:همون که تو نداریش! گفت:من ندارم؟! چی رو؟!گفتم: غیرت!!! 

ادامه مطلب »

پناهنده و اعتبار پناهگاه

هر چقدر هم که ضعيف باشی گاهی اوقات باید تکیه گاه اونایی که دوستشون داری باشی   ارسالی ازطرف دوست عزیزم آقای بهمن خاتمی

ادامه مطلب »
bigtheme