خانه / دردنوشته (برگه 3)

دردنوشته

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮد  ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮد : ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳک پیکرﻧد  ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ  ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ  ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ  ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ...

ادامه مطلب »

مرزبانانی که با پوتین های برادرشان بازگشتند…

روزهای اول فروردین ۹۳ بود که بعد از چند روز در راه بودن بالاخره به شیراز رسیدیم … مجالی شد تا لپ تاپم رو باز کرده و task های مربوطه رو انجام بدم و سری به فیس بوکم بزنم … با خبری که دیدم “یکی از مرزبانان به شهادت رسیده” ...

ادامه مطلب »

حاجی فیروز !

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه ...

ادامه مطلب »

دلی دیدم که خیلی بزرگ بود!

در عرض یه هفته باز هم قسمت شد و راهی شمال شدیم ! البته اینبار با بچه های آموزشگاه در قالب اردو !  در حال عکس گرفتن در ساحل بودم که این پسر بچه رو دیدم ! چند لحظه پیشتر داشتیم ماشین هایی رو نگاه میکردیم که حتی اسمشونم نمی ...

ادامه مطلب »

احساس کودکانه

مدير دبستان: پسر شما شما اخراجه پروندشو تحویل بگیرین پدر: چرا؟ مدير:در تمام دوره کاريم با چنين چيزي رو به رو نشده بودم پدر: با چي؟ تو رو خدا يه جوري حرف بزنين که منم بفهمم درس نخونده کتک کاري کرده اخه چی کار کرده؟ اون بچه تازه کلاس پنجمه يه ...

ادامه مطلب »

زادروزت مبارک

کوچکتر که بودم به ما میگفتند کتابهایش را نخوانید دیوانه میشوید .امروز که مفهوم نوشته هایش را درک میکنم میفهمم منظور از دیوانگی چه بوده است.دیوانه نوشته هایش شدم… چقدر دید آشفته ای بهم داده … آشفتگی همراه احساس نیستی …  ۲۸ بهمن… ۱۱۱ سال … زادروزت مبارک استادم، صادق ...

ادامه مطلب »

خودمان چه به سر زبانمان می آوریم !؟

  چند سال پیش یه نمایشگاهی در (***) شبستر زدیم که مارا برآن داشت چند روزی خواسته یا ناخواسته در آنجا باشیم ! این چند روز مصادف بود با اجرای برنامه های یه گروه تئاتر کار ! خیلیا روزانه میومدن برنامه های اونارو ببینن … روزی از روزها گفتم یه ...

ادامه مطلب »

شلاق روزگار…

نمیدانم آبیِ چشمانش ،از کدامین شلاقِ روزگار بدرد آمده که اینگونه میگرید… نمیدانم سرزمینش کجاست که برسانمش…نمیدانم نامش چیست که صدایش بزنم تا شاید برگردد از درد از غم…از اینهمه اندوهِ تلخِ نگاهش من تو را ای کودکِ بی پناه ،از دردت میشناسمت ،از رنجت میبینمت وافسوس که نامم انسان است و ...

ادامه مطلب »

دلم سوخت…

دلم سوخت به حال پسركی كه وقتی گفتم : كفش هايم را خوب واكس بزن… گفت : خاطرت جمع باشد ؛ مثل سرنوشتم برايت سياهش ميكنم …

ادامه مطلب »

موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: “هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! “ و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود “هیییم! امروز فرق وسط باز ...

ادامه مطلب »
bigtheme