خانه / دردنوشته (صفحه 3)

دردنوشته

ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟!

ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ !ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ .ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺏﺭﯾﺰﻡ !ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ...

ادامه نوشته »

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮد  ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮد : ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳک پیکرﻧد  ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ  ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ  ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ  ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ...

ادامه نوشته »

مرزبانانی که با پوتین های برادرشان بازگشتند…

روزهای اول فروردین ۹۳ بود که بعد از چند روز در راه بودن بالاخره به شیراز رسیدیم … مجالی شد تا لپ تاپم رو باز کرده و task های مربوطه رو انجام بدم و سری به فیس بوکم بزنم … با خبری که دیدم “یکی از مرزبانان به شهادت رسیده” ...

ادامه نوشته »

حاجی فیروز !

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه ...

ادامه نوشته »

دلی دیدم که خیلی بزرگ بود!

در عرض یه هفته باز هم قسمت شد و راهی شمال شدیم ! البته اینبار با بچه های آموزشگاه در قالب اردو !  در حال عکس گرفتن در ساحل بودم که این پسر بچه رو دیدم ! چند لحظه پیشتر داشتیم ماشین هایی رو نگاه میکردیم که حتی اسمشونم نمی ...

ادامه نوشته »

احساس کودکانه

مدیر دبستان: پسر شما شما اخراجه پروندشو تحویل بگیرین پدر: چرا؟ مدیر:در تمام دوره کاریم با چنین چیزی رو به رو نشده بودم پدر: با چی؟ تو رو خدا یه جوری حرف بزنین که منم بفهمم درس نخونده کتک کاری کرده اخه چی کار کرده؟ اون بچه تازه کلاس پنجمه یه ...

ادامه نوشته »

زادروزت مبارک

کوچکتر که بودم به ما میگفتند کتابهایش را نخوانید دیوانه میشوید .امروز که مفهوم نوشته هایش را درک میکنم میفهمم منظور از دیوانگی چه بوده است.دیوانه نوشته هایش شدم… چقدر دید آشفته ای بهم داده … آشفتگی همراه احساس نیستی …  ۲۸ بهمن… ۱۱۱ سال … زادروزت مبارک استادم، صادق ...

ادامه نوشته »

خودمان چه به سر زبانمان می آوریم !؟

  چند سال پیش یه نمایشگاهی در (***) شبستر زدیم که مارا برآن داشت چند روزی خواسته یا ناخواسته در آنجا باشیم ! این چند روز مصادف بود با اجرای برنامه های یه گروه تئاتر کار ! خیلیا روزانه میومدن برنامه های اونارو ببینن … روزی از روزها گفتم یه ...

ادامه نوشته »

شلاق روزگار…

نمیدانم آبیِ چشمانش ،از کدامین شلاقِ روزگار بدرد آمده که اینگونه میگرید… نمیدانم سرزمینش کجاست که برسانمش…نمیدانم نامش چیست که صدایش بزنم تا شاید برگردد از درد از غم…از اینهمه اندوهِ تلخِ نگاهش من تو را ای کودکِ بی پناه ،از دردت میشناسمت ،از رنجت میبینمت وافسوس که نامم انسان است و ...

ادامه نوشته »