خانه / اندر حکایات (برگه 5)

اندر حکایات

هر مانعی می تواند پاداشی داشته باشد!

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽﮐﺮﺩ .ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﻟﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪﻧﻈﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ .ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ...

ادامه مطلب »

چیزی از شما به روی زمین افتاده است

جوانی با دوچرخه اش به مرد میانسال عصا به دستی برخوردکرد,پسرک به جای اینکه ازاو عذرخواهی کند و کمکش کند تا از جایش بلندشود،شروع به خندیدن و مسخره کردن او نمود؛و راهش راکشید و رفت؛ مرد میانسال صدایش زد و گفت: چیزی از شما به روی زمین افتاده است.جوان به سرعت ...

ادامه مطلب »

ادیسون کودن با ادیسون نابغه !؟

گفته اند: وقتی ادیسون به مدرسه رفت، بعد از چند روز معلم کلاسشون نامه ای را به ادیسون داد و گفت بده مامانت. مادر ادیسون نامه را باز کرد دید نوشته: فرزندتان کودن است، مدرسه ما جای کودن ها نیست.  ولی مادر، نامه را برای ادیسون اینگونه خواند: فرزند شما ...

ادامه مطلب »

شیرین کردن زندگی با تمام دارایی

تو شمال شهر و یه جای لرد نشین یه شهری تو آمریکا ،یه قنادی باز شد ..فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال  خرید بودن ،یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه سنت پیدا کرد و گذاشت ...

ادامه مطلب »

تا زانوی من، نه زانوی تو !

روباهی از شتری پرسید «عمق این رودخانه چه اندازه است؟»  شتر جواب داد: «تا زانو.» ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: «تو که گفتی تا زانو!» شتر جواب داد: «بله، تا زانوی من، نه ...

ادامه مطلب »

اگر قرآن را بلد بودند، آدم نمى کشتند…!

عده ای از گروه داعش جلوى موتور يک مســـــيحى و همـــــسرش را گرفتند و پرسيدند: مسلمان هستىد يا مسيحى؟ مسيـــــحى جواب داد: مسلمانم..داعشی : اگر مسلـــــمانى آيه یى از قرآن را برايـــــم بخوان..!مسيحى سطرى از انجيل را برايش خواند..داعش گفت : درست است مى تـــــوانى بروى..!!بعـــــد از دور شدن همـــــسرش ...

ادامه مطلب »

دروغ همیشه هم بد نیست !

روزی در یک رستوران نشسته بودیم که یک دفعه مردی که با تلفن صحبت میکرد فریاد شادی کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از اتمام تلفن رو به گارسن گفت : همه ی کسانی که در رستوران هستند مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه ، بعد از ...

ادامه مطلب »

‏ﻣﻦ ۲۰ ﺩلار ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ‏ﻣﻦ ۲۰ ﺩلار ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.‏ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ ۲۰ ...

ادامه مطلب »

منطق چیست !؟

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را ...

ادامه مطلب »

من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير !

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دختر گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.  دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.  پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است ...

ادامه مطلب »
bigtheme