خانه / اندر حکایات (برگه 4)

اندر حکایات

تقاضای خارپشت از مار و عاقبت کار

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو ، مأوا گزینم و همخانه تو باشم مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد! چون لانه مارتنگ بود خارهای تیز خارپشت هردم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را ...

ادامه مطلب »

تحصیلات مطلقا هیچ ربطی به شعور افراد ندارد!

محله ما یک رفتگر دارد، صبح که با ماشین از درب خانه خارج می شوم سلامی گرم می کند و من هم از ماشین پیاده می شوم و دستی محترمانه به او می دهم، حال و احوال را می پرسد و مشغول کارش می شود. همسایه طبقه زیرین ما نیز ...

ادامه مطلب »

الاغی که دعا کرد !

الاغی دعا کرد ؛ صاحبش بمیرد تا از زندگی خرآنه خود خلاصی یابد …. صاحب ، فکر الاغ را خواند و گفت :  ای خر !! با مرگ من ، شخص دیگری تو را میخرد و صاحب می شود ، برای رهایی خویش ، دعا کن که از خریت خود ...

ادامه مطلب »

اجازه ندهیم دیگران مارا کنترل کنند !

روزي با دوستم از کنار يک دکه روزنامه فروشي رد مي شديم ؛ دوستم روزنامه اي خريد و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد ، اما آن مرد هيچ پاسخي به تشکر او نداد. همان طور که دور مي شديم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رويي ...

ادامه مطلب »

اما این کتاب خیلی با ارزش است !

یک روز پدرم یک کتاب قدیمی آورد و به من گفت این برای توست با تعجب گفتم : اما این کتاب خیلی با ارزش است ،  تشکر کردم و در حالیکه خیلی ذوق داشتم تصمیم  گرفتم کتاب را جایی دنج بگذارم تا سر فرصت بخوانم . چند روز بعد پدرم روزنامه ...

ادامه مطلب »

عزیزم من عاشق ته ديگهاي خیلی برشته هستم

دوستی میگفت: یک شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی ته ديگ ها از پدرم عذرخواهی می کرد. هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: عزیزم من عاشق ته ديگهاي خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد وقتی رفتم به پدرم شب بخیر ...

ادامه مطلب »

چرا شیر را سلطان جنگل می گویند؟

تابحال برایتان پیش آمده کنجکاو شوید. بدانیدچرا شیر را سلطان جنگل میگویند؟ در حالی که نه بدن ورزیده چون گوریل ، نه قدرت بازو خرس، نه سرعت پلنگ ، نه خیز آهو ،نه درندگی گرگ،نه شکمبارگی کفتار و نه حیله گری روباه و نه…. داشته باشد چه چیز سبب این عنوان برای ...

ادامه مطلب »

کسانی که با ما هم عقیده نیستند!

افلاطون می گوید: اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ،ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ!  ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ…

ادامه مطلب »

ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻭﺭﺩﯼ،ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ ؟!

ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، به دﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ می گشت ﮐﻪ ﺁن رﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ. ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮد و ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ...

ادامه مطلب »

درخت جادویی

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد…! وقتي مسافر روي زمين سخت نشست ...

ادامه مطلب »
bigtheme