خانه / اندر حکایات / من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر !
لینک کوتاه مقاله : 

من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر !

دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی رد شوند. پدر رو به دختر گفت: دخترم دست من را بگیر تا از پل رد شویم. 

دختر رو به پدر کرد و گفت: من دست تو را نمیگیرم تو دست مرا بگیر. 

پدر گفت: چرا؟ چه فرقی میکند؟ مهم این است که دستم را بگیری و با هم رد شویم.  

دخترک گفت: فرقش این است که اگر من دست تو را بگیرم ممکن است هر لحظه دست تو را رها کنم،  

اما تو اگر دست مرا بگیری هرگز آن را رها نخواهی کرد!! 

 

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛

هر گاه ما دست او را بگیریم ممکن است با هر غفلت و ناآگاهی دستش را رها کنیم،  

اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگیرد، هرگز دستمان را رها نخواهد کرد!!! 

 

http://www.kandohost.com/

درباره ی سعید جنگجوی

من سعید جنگ جو هستم و علاقمند به روانشناسی و از طرفی علاقمند به فناوری اطلاعات و این دو علاقه باهم جمع شده و وب موفقیت رو بوجود آورده ! برخلاف نام،صلح جو هستم ! امیدوارم وب موفقیت لحظات خوبی رو براتون رقم بزنه...

۲ دیدگاه

  1. عالی بود عالی مرسی

  2. سلام _ آره واقعا پدرها اینطورین داغ دلمو تازه کردین آقای جنگجو تازگیا پدرمو از دست دادم دستایی که خوابشم دیدم و نمیدونم خداوند با چه حکمت و مصلحتی از دستام جــــــــــدا کرد چقدر سخته درک خیلی از کارای خدا که شاید یه وقتایی از سر لطف هم باشه ها ولی درک و فهمش برا ما مشکله و از حد توانمون خارج .

    خدایا با گذر عمر یکی یکی داشته هامونو میگیری و تنهاتر میشیم فقط تو میمونی و بس

    حال ای خالق دستگیر

    ای تمام هست هستی بخش دستمان گیر و گره بزن به دستات و از جدایی رهایی بخش ” آمین “.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.