خانه / اندر حکایات / خب! بعدش چى؟

خب! بعدش چى؟

DSC_0024 copy

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهی گیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟

مکزیکى: مدت خیلى کمى !

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنى؟

مکزیکى: تا دیروقت می خوابم! یک کم ماهی گیرى می کنم! با بچه‌هام بازى می کنم! با زنم خوش می گذرونم! بعد میرم تو دهکده می چرخم! با دوستام شروع می کنیم به گیتار زدن و خوش گذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهی گیرى بکنى! اونوقت می تونى با پولش یک قایق بزرگ تر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه می کنى! اون وقت یک عالمه قایق براى ماهی گیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟ آمریکایى: به جاى این که ماهى‌هارو به واسطه بفروشى، اونارو مستقیما به مشتری ها میدى و براى خودت کار و بار درست می کنى… بعدش کارخونه راه می اندازى و به تولیداتش نظارت می کنى… این دهکده کوچیک رو هم ترک می کنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اون جا هم نیویورک… اونجاس که دست به کارهاى مهم تر هم می زنى …

مکزیکى: اما آقا! این کار چقدر طول می کشه؟ آمریکایى: پانزده تا بیست سال ! مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا می فروشى! این کار میلیون ها دلار برات عایدى داره ! مکزیکى: میلیون ها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریکایى: اون وقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که می تونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهی گیرى کنى! با بچه هات بازى کنى ! با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

مکزیکی نگاهی به مرد آمزیکایی کرد و گفت :خب من الانم که دارم همین کارو می کنم!!!

درباره سعید جنگ جوی

من سعید جنگ جوی هستم و برخلاف نامم صلح جو و صلح طلب هستم از آنجایی که مهندسی آی تی خوندم و از طرفی به روانشناسی علاقه دارم این دو علاقه به هم پیوسته و این سایت موفقیت رو بوجود آورده است. شاد و خندون باشید ;)

18 دیدگاه

  1. ” مترسك ”
    یک بار به مترسکی گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.
    گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم.
    دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام .
    گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
    آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
    یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.
    هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .

    برگرفته از: کتاب دیوانه جبران خلیل جبران

  2. سلام دوست عزیز.باز هم خب بعدش چی!؟به نظر من تو این دنیا تا زمانی که ما انسانها هستیم تمامی ندارداگر به خودمان بیاییم می فهمیم که چیزی هست که بتواند دنباله چیز دیگر باشد.ممنونم

  3. سلام

    داستان خوبی بود از نظر طنزبودنش اما بیاید بهتر و دقیق تر نگاه کنیم این داستان به یکنواخت و بی تحرک شدن اجتماع و فضای کسب و کار نمیشه این داستان بسیار خطرناکیه … فقط کافیه اینجور داستان ها رواج پیدا کنه و این واقعآ خطرناکه … بعد اومدین این رو توی سایت موفقیت گذاشتین … آرامش بله ولی موفقیت 😐

  4. سلام
    واقعآ جالب بود اما اگه همه بخوان همیشه اینطور زندگی کنن میدونی چی میشه…!!!!؟؟؟؟؟

  5. جالب بود اما همیشه اینجری نمی شه چون اتفاقات زیادی پیش میاد

  6. خیلی قشنگ بود …موفق باشین

  7. سلام
    وب خیلی عالی دارید
    با تشکر

  8. داستان جالبی بود ولی انقدر هم که نمیشه با بیخیالی زندگی گرد

  9. سلام.به نظرمن هر انسانی باید از زندگی کردنش راضی باشه.یه کارگر همون قدری میتونه قشنگ زندگی کنه، که یک پزشک.اگرخوش میگذرونیم یاسخت کار میکنیم بدونیم دلیلشو. ویادمون نره کار میکنیم برای زندگی و نه زندگی برای کار.مهم اینه که هر جوری که زندگی میکنیم “آرامش” و داشته باشیم.

  10. سلام دوست عزیز ..
    از همه چیز این سایت وزین لذت بردم ..
    معمولا تا به این حد، جریده ایی نبوده است که زمان را چنین بسیار در آن صرف کنم ..
    ممنونم از دعوتی که کردید و ممنونم از مطالب بسیار خواندنی ..
    شادبمانید ..

  11. قشنگ بود
    سایتتون عالیه
    وبلاگ منم بد نیست

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

 

bigtheme