خانه / اندر حکایات / احساس کودکانه

احساس کودکانه

01

مدير دبستان: پسر شما شما اخراجه پروندشو تحویل بگیرین
پدر: چرا؟
مدير:در تمام دوره کاريم با چنين چيزي رو به رو نشده بودم
پدر: با چي؟ تو رو خدا يه جوري حرف بزنين که منم بفهمم
درس نخونده کتک کاري کرده اخه چی کار کرده؟

اون بچه تازه کلاس پنجمه يه سال نميشه که مادرش رو از دست داده انصافه اخراجش کنيد؟ حرف بزنين چيکار کرده؟ اصلا الان کجاست؟
مدير: بچه شما _ _ _ بچه شما_ _ _
پدر: بچه من چي؟
مدير: بچه شما وسط كلاس جلو بیست جفت چشم به معلمش گفته: عاشقتم عشقم
پدر: آ آ آ
بغضش را فرو ميخورد
پدر:الان کجاست؟
مدير: پشت در 

پدر از اتاق خارج ميشود همه جا را خوب نگاه ميکند اما اثري از پسرش نيست
بلند داد ميزند سیاوش اما جوابي نميشنود
چشمش به صندلي هاي کنار در ميخورد و کيف پسرش را انجا ميبيند
روي کيف روي يک تکه کاغذ نوشته شده بود:
صداش خيلي شبيه مامان بود
بابا منو ببخش …!!!

لینک کوتاه مطلب :

درباره سعید جنگ جوی

من سعید جنگ جوی هستم و برخلاف نامم صلح جو و صلح طلب هستم از آنجایی که مهندسی آی تی خوندم و از طرفی به روانشناسی علاقه دارم این دو علاقه به هم پیوسته و این سایت موفقیت رو بوجود آورده است. شاد و خندون باشید ;)

7 دیدگاه

  1. آخی الهی عزیزم…خیلی داستان غمگین و پراحساسی بود.من خودم هم وقتی ۶ سالم بود پدرمو از دست دادم.گاهی اوقات وقتی عمومو میدیدم که چقدر داره شبیه پدرم میشه اشک تو چشمام جمع میشد.خیلی حس غریبیه که هر کسی باید بدونه تا بفهمه که البته آرزو می کنم تمام بچه ها زیر سایه پدر و مادر باشن.موفق باشی سعید جان.عالی بود مثل همیشه.

  2. عالی بوددمتون گرم

  3. سلام.بهار جون متاسفم.
    خیلی متن زیبایی بود.گاهی دربرابر رفتار بچه ها چنان با اطمینان قضاوت میکنیم ومحکومشون میکنیم که….
    تشکر از یاداوری بیرحمیهای ما بزرگترها.

  4. سلام
    خیلی پر احساس بود.می خواست بگه زود قضاوت نکنیم.
    با تشکر

  5. verrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrry goooooooooooooooooooood

  6. سلام عزیزم
    ما آدما خیلی زود قضاوت می کنیم و حتی نمیدونیم یه بچه ۱۰-۱۲ ساله از عشقی که ما در موردش حرف می زنیم چیزی نمی دونه.
    برای شادی روح تمام مادران نهفته در دل خاک صلوات

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

 

bigtheme